غزل شمارهٔ ۱۴۶۲
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازموانگه همه بتها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزمچون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیارییا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با توچون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گویدبا مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
در خانه آب و گل بیتوست خراب این دلیا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم