گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۶

در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ مامحومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما
بادِ باده برگمار از لطف خود تا برپرددر هوا ما را که تا خفّت پذیرد سنگ ما
بر کمیت می تو جان را کن سوار ِراه عشقتا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما
وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنکخون چکید از بینی و چشمِ دلِ آونگ ما
ساقیا تو تیزتر رو این نمی‌بینی که بس ؟می‌دود اندر عقبْ اندیشه‌های لنگِ ما ؟
در طرب اندیشه‌ها خرسنگ باشد جان‌گدازاز میانِ راه برگیرید این خرسنگِ ما
در نوای عشق شمس الدین تبریزی بزنمطرب تبریز در پرده‌ عشاقی چنگ ما