گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۵۴

گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارمگفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم
گفتم که در این بازی ما را سببی سازیگفتا که من این بازی بیرون سبب دارم
هر طایفه با قومی خویشی و نسب دارندمن با غم عشق تو خویشی و نسب دارم
بیرون مشو از دیده ای نور پسندیدهکز دولت نور تو مطلوب طلب دارم
آنم که ز هر آهش در چرخ زنم آتشوز آتش بر آتش از عشق لهب دارم