غزل شمارهٔ ۱۴۳۸
ندارد پای عشق او دل بیدست و بیپایمکه روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم
میان خونم و ترسم که گر آید خیال اوبه خون دل خیالش را ز بیخویشی بیالایم
خیالات همه عالم اگر چه آشنا داندبه خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم
منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلیز من گر یک نشان خواهد نشانیهاش بنمایم
همه گردد دل پاره همه شب همچو استارهشده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم
ز شبهای من گریان بپرس از لشکر پریانکه در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم
اگر یک دم بیاسایم روان من نیاسایدمن آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم
رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتشدر آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم
که آن خورشید بر گردون ز عشق او همیسوزدو هر دم شکر می گوید که سوزش را همیشایم
رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشمکه تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم