گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۲۸

همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازمکبوتر همچو من دیدی که من در جستن بازم
به هر هنگام هر مرغی به هر پری همی‌پردمگر من سنگ پولادم که در پرواز آغازم
دهان مگشای بی‌هنگام و می ترس از زبان منزبانت گر بود زرین زبان درکش که من گازم
به دنبل دنبه می گوید مرا نیشی است در باطنتو را بشکافم ای دنبل گر از آغاز بنوازم
بمالم بر تو من خود را به نرمی تا شوی ایمنبه ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فن سازم
دهان مگشای این ساعت ازیرا دنبل خامیچو وقت آید شوی پخته به کار تو بپردازم
کدامین شوخ برد از ما که دیده شوخ کردستیچه خوانی دیده پیهی را که پس فرداش بگدازم
کمان نطق من بستان که تیر قهر می پردکه از مستی مبادا تیر سوی خویش اندازم
یکی سوزی است سازنده عتاب شمس تبریزیرهم از عالم ناری چو با این سوز درسازم