غزل شمارهٔ ۱۳۷۱
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کردهامزان می که در پیمانهها اندرنگنجد خوردهام
مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کنمر محتسب را و تو را هم چاشنی آوردهام
ای پادشاه صادقان چون من منافق دیدهایبا زندگانت زندهام با مردگانت مردهام
با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفتهامبا منکران دی صفت همچون خزان افسردهام
ای نان طلب در من نگر والله که مستم بیخبرمن گرد خنبی گشتهام من شیرهای افشردهام
مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی اواز قند و از گلزار او چون گلشکر پروردهام
روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتدماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبردهام
در جام می آویختم اندیشه را خون ریختمبا یار خود آمیختم زیرا درون پردهام
آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کندز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشهها پژمردهام
دوران کنون دوران من گردون کنون حیران مندر لامکان سیران من فرمان ز قان آوردهام
در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگربا آن من آنی دگر زیرا به آن پی بردهام
گر گویدم بیگاه شد رو رو که وقت راه شدگویم که این با زنده گو من جان به حق بسپردهام
خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کردهایگفتا خموشی را مبین در صید شه صدمردهام