غزل شمارهٔ ۱۳۵۶
اگر درآید ناگه صنم زهی اقبالچو در بتان زند آتش بتم زهی اقبال
چنانک دی ز جمالش هزار توبه شکستاگر رسد عجب امروز هم زهی اقبال
نشستهاند در اومید او قطار قطاراگر ز لطف نماید کرم زهی اقبال
میان لشکر هجران که تیغ در تیغستسپاه وصل برآرد علم زهی اقبال
هزار گل بنماید که خار مست شودهزار خنده برآرد ز غم زهی اقبال
به رغم حرص شکم خوار خوان نهد با دلهزار کاسه کشد بیشکم زهی اقبال
چو عشق دست برآرد سبک شود قالبدود بگرد فلک بیقدم زهی اقبال
چو صبحدم برسد شاه شمس تبریزیچو آفتاب جهان بیحشم زهی اقبال