گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۵۰

چشم تو با چشم من هر دم بی‌قیل و قالدارد در درس عشق بحث و جواب و سؤال
گاه کند لاغرم همچو لب ساغرمگاه کند فربهم تا نروم در جوال
چون کشدم سوی طوی من بکشم گوش شیرچونک نهان کرد روی ناله کنم از شغال
چون نگرم سوی نقش گوید ای بت پرستچشم نهم سوی مال او دهدم گوشمال
گویمش ای آفتاب بر همه دل‌ها بتابجمله جهان ذره‌ها نور خوشت را عیال
سر بزن ای آفتاب از پس کوه سحابهر نظری را نما بی‌سخنی شرح حال
بازمگیر آب پاک از جگر شوره خاکمنع مکن از جلال پرتو نور جلال
جلوه چو شد نور ما آن ملک نورهانور شود جمله روح عقل شود بی‌عقال
ای که میش خورده‌ای از چه تو پژمرده‌ایباغ رخش دیده‌ای باز گشا پر و بال
باز سرم گشت مست هیچ مگو دست دستباقی این بایدت رو شب و فردا تعال