غزل شمارهٔ ۱۲۹۳
علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتشظلام فی ظلام من فراق الحب قد اغطش
چو دور افتاد ماهی جان ز بحر افتاد در حیلهکما حوت الشقی الیوم فی ارض الفلاینبش
عجب نبود اگر عاشق شود بیجان در این هجراناذا ما الحوت زال الماء لا تعجب بان تعطش
اگر منکر شود مردی ز سوز عاشق سوزانمتی یمتاز عین الشمس من عین له اعمش
چو فرش وصل بردارد شفا از منزل عاشقفراش من لهیب النار من تحت الفتی یفرش
که تا پیغام آن یوسف بدین یعقوب عشق آیدیبرد ذاک و البستان و الفردوس یستنعش
دلم در گوش من گوید ز حرص وصل شمس الدینالی تبریز یستسعی و فی تبریز یستفتش