گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۸۴

سری برآر که تا ما رویم بر سر عیشدمی چو جان مجرد رویم در بر عیش
ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابدزهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش
به نام عیش بریدند ناف هستی مابه روز عید بزادیم ما ز مادر عیش
بپرس عیش چه باشد برون شدن زین عیشکه عیش صورت چون حلقه ایست بر در عیش
درون پرده ز ارواح عیش صورت‌هاستز عکس ایشان این پرده شد مصور عیش
وجود چون زر خود را به عیش ده نه به غمکه خاک بر سر آن زر که نیست درخور عیش
بگویمت که چرا چرخ می‌زند گردونکیش به چرخ درآورد تاب اختر عیش
بگویمت که چرا بحر موج در موجستکیش به رقص درآورد نور گوهر عیش
بگویمت که چرا خاک حور و ولدان زادکه داد بوی بهشتش نسیم عنبر عیش
بگویمت که چرا باد حرف حرف شدستکه تا ورق ورق آیی سبک ز دفتر عیش
بگویمت که چرا شب تتق فروآویختکه گرد کست و عروسی بگیرد جا در عیش
بگفتمی سر پنج و چهار و هفت ولیکبه یک دو لعب فرومانده‌ام به شش در عیش