گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۸۱

ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانشمراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش
پری و دیو نداند ز تختگاه بلندشکه تخت او نظرست و بصیرتست جهانش
زبان جمله مرغان بداند او به بصیرتکه هیچ مرغ نداند به وهم خویش زبانش
نشان سکه او بین به هر درست که نقدستولیک نقد نیابی که بو بری سوی کانش
مگر که حلقه رندان بی‌نشان تو ببینیکه عشق پیش درآید درآورد به میانش
ز تیر او بود آن دل که برپرید از آن سووگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش
کسی که خورد شرابش ز دست ساقی عشقشهمان شراب مقدم تو پر کن و برسانش
از آنک هیچ شرابی خمار او ننشانددغل میار تو ساقی مده از این و از آنش
ز شمس مفخر تبریز باده گشت وظیفهچگونه بنده نباشد به هر دمی دل و جانش