غزل شمارهٔ ۱۲۵۴
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویشخویش را غیر مینگار و مران از در خویش
سر و پا گم مکن از فتنهٔ بیپایانتتا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش
آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منممکش ای دوست تو بر سایهٔ خود خنجر خویش
ای درختی که به هر سوت هزاران سایهستسایهها را بنواز و مبُر از گوهر خویش
سایهها را همه پنهان کن و فانی در نوربرگشا طلعت خورشیدرخ انور خویش
ملک دل از دودلی تو مخبط گشتهستبر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش
عقل تاج است چنین گفت به تثمیل علیتاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش