گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۵

گفتی که گزیده‌ای تو بر ماهرگز نبدست این مفرما
حاجت بنگر مگیر حجتبر نقد بزن مگو که فردا
بگذار مرا که خوش بخسپمدر سایه‌ات ای درخت خرما
ای عشق تو در دلم سرشتهچون قند و شکر درون حلوا
وی صورت تو درون چشمممانند گهر میان دریا
داری سر ما سری بجنبانتو نیز بگو زهی تماشا
آن وعده که کرده‌ای مرا دوشکو زهره که تا کنم تقاضا
گر دست نمی‌رسد به خورشیداز دور همی‌کنم تمنا
خورشید و هزار همچو خورشیددر حسرت تست ای معلا