غزل شمارهٔ ۱۲۴۴
ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باشدر جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش
هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنندخویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش
حسن فانی میدهند و عشق فانی میخرندزین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش
میکشندت دست دست این دوستان تا نیستیدست دزد از دستشان و دستیار خویش باش
این نگاران نقش پرده آن نگاران دلندپرده را بردار و دررو با نگار خویش باش
با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باشاز دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش
رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرورغره آن روی بین و هوشیار خویش باش