غزل شمارهٔ ۱۲۴۲
گر لاش نمود راه قلاشای هر دو جهان غلام آن لاش
ای دیده جهان و جان ندیدهجانست جهان تو یک نفس باش
گردیست جهان و اندر این گردجاروب نهان شدست و فراش
این مشعله از کجاست بینیآن روز که بشکنی چو خشخاش
عشقی که نهان و آشکارستخون ریز و ستمگرست و اوباش
چون کشته شوی در او بمانیمن مات من الهوی فقد عاش
عشقست نه زر نهان نماندالعاشق کل سره فاش
لا حسن یلد حیث لا عشقشاباش زهی جمال شاباش