غزل شمارهٔ ۱۲۲۸
ای یوسفِ مهرویان! ای جاه و جمالت خوشای خسرو و ای شیرین! ای نقش و خیالت خوش
ای چهرهٔ تو مهوش، آب است و در او آتشهم آتش تو نادر هم آب زلالت خوش
ای صورت لطف حق نقش تو خوش است الحقای نقش تو روحانی، وی نور جلالت خوش
ای مستی هوش آخر در مهر بجوش آخردر وصل بکوش آخر ای صبح وصالت خوش
ای روز ز روی تو شب سایه موی توچون ماه برآ امشب ای طالع و فالت خوش
گر لطف و وصال آری ور جور و محال آریآمیختهای با جان ای جور و محالت خوش
دل گفت مرا روزی سالی گذرد زان مهجان گفت به گوشِ دل: کای دل! مه و سالت خوش
تبریز بگو آخر با غمزهٔ شمسالدینکای فتنهٔ جادویان! ای سحر حلالت خوش