گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۲۲

چه دارد در دل آن خواجه که می‌تابد ز رخسارشچه خوردست او که می‌پیچد دو نرگسدان خمارش
چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویاچه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش
به کار خویش می‌رفتم به درویشی خود ناگهمرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش
اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادمدل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش
بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیریدلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش
مگر آن خواب دوشینه که من شوریده می‌دیدمچنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش
شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدمز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش
چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزدهزاران خواجه می‌زیبد اسیر و بند دیدارش
کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشدچو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش