گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۹۴

گر نه‌ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه سازگرچه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز
گرچه چون تاری ز زخمش زخمه دیگر بزنبازگرد ای مرغ گرچه خسته‌ای از چنگ باز
چند خانه گم کنی و یاوه گردی گرد شهرور ز شهری نیز یاوه با قلاوزی بساز
اسب چوبین برتراشیدی که این اسب منستگر نه چوبینست اسبت خواجه یک منزل بتاز
دعوت حق نشنوی آنگه دعاها می‌کنیشرم بادت ای برادر زین دعای بی‌نماز
سر به سر راضی نه‌ای که سر بری از تیغ حقکی دهد بو همچو عنبر چونک سیری و پیاز
گر نیازت را پذیرد شمس تبریزی ز لطفبعد از آن بر عرش نه تو چاربالش بهر ناز