غزل شمارهٔ ۱۱۴۹
فغان فغان که ببست آن نگار بار سفرفغان که بنده مر او را نبود یار سفر
فغان که کار سفر نیست سخره دستمکه تا ز هم بدرم جمله پود و تار سفر
ولیک طالع خورشید و مه سفر باشدکه تاز گردششان سایه شد سوار سفر
سفر بیامد وزان هجر عذرها میخواستبدان زبان که شد این بنده شرمسار سفر
بگفتمش که ز روباه شانگی بگذرکه شیر کرد شکارم به مرغزار سفر
مراست جان مسافر چو آب و من چون جویروانه جانب دریا که شد مدار سفر
دود به لب لب این جوی تا لب دریادلی که خست در این راهها ز خار سفر
به روی آینه بنگر که از سفر آمدصفا نگر تو به رویش از آن غبار سفر
سفر سفر چو چنان یار غار در سفرستتو بخت بخت سفر دان و کار کار سفر
همیشه چشم گشایم چو غنچه بر سر راهچو سرو روح روانست در بهار سفر
چو شمس مفخر تبریز در سفر افتادچه مملکت که بگسترد در دوار سفر