غزل شمارهٔ ۱۱۴۳
تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگرتو برگ زرد چرایی به نوبهار نگر
درآ به حلقه رندان که مصلحت اینستشراب و شاهد و ساقی بیشمار نگر
بدانک عشق جهانی است بیقرار در اوهزار عاشق بیجان و بیقرار نگر
چو دررسی تو بدان شه که نام او نبرمبه حق شاهی آن شه که شاهوار نگر
چو دیده سرمه کشی باز رو از این سو کنبدین جهان پر از دود و پرغبار نگر
هزار دود مرکب که چیست این فلکستغبار رنگ برآرد که سبزه زار نگر
نگه مکن تو به خورشید چونک درتابدبه گاه شام ورا زرد و شرمسار نگر
چو ماه نیز به دریوزه پر کند زنبیلز بعد پانزده روزش تو خوار و زار نگر
بیا به بحر ملاحت به سوی کان وصالبدان دو غمزه مخمور یار غار نگر
چو روح قدس ببوسید نعل مرکب اوز نعل نعره برآمد که حال و کار نگر
اگر نه عفو کند حلم شمس تبریزیتو روح را ز چنین یار شرمسار نگر