غزل شمارهٔ ۱۱۳۲
چون سرِ کس نیستت، فتنه مکن دل مبرچونک ببردی دلی، پردهٔ او را مدر
چشم تو چون ره زند، رهزده را ره نمازلف تو چون سر کشد، عشوه هندو مخر
عشق بود دلستان، پرورشِ دوستانسبز و شکفته کند باغ تو را چون شجر
وجهک وجه القمر قلبک مثل الحجرروحک روح البقا حسنک نور البصر
عشق خران جو به جو تا لب دریای هوکهنه خران کو به کو اسکی ببج کآمدور
دشمن ما در هنر شد به مثل دنب خرچند بپیماییاش؟ نیست فزون کم شمر
اقسم بالعادیات احلف بالموریاتغیرک یا ذالصلات فی نظری کالمدر
هر که به جز عاشق است در تُرُشی لایق استلایق حلوا شکر لایق سرکا کبر
هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواککل کریم سواک فهو خداع غرر
عشق خوش و تازهرو عاشقِ او تازهترشکلِ جهان کهنهای عاشق او کهنهتر