غزل شمارهٔ ۱۱۲۹
عمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیرآب حیاتست عشق، در دل و جانش پذیر
هر که جز این عاشقان، ماهیِ بیآب دانمرده و پژمرده است، گر چه بود او وزیر
عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درختبرگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پیر
هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟
سر ز خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیر خیر
تنگ شکر خر بلاش، ور نخری سرکه باشعاشق این میر شو، ور نشوی رو بمیر
جملهٔ جانهای پاک، گشته اسیران خاکعشق فروریخت زر، تا برهاند اسیر
ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریختدر بن زنبیل خود، هم بطلب ای فقیر
چست شو و مرد باش، حق دهدت صد قماشخاک سیه گشت زر، خون سیه گشت شیر
مفخر تبریزیان، شمس حق و دین بیاتا برهد پای دل، ز آب و گل همچو قیر