غزل شمارهٔ ۱۱۲۰
مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده درزین پس مباش ماها در ابر و پرده در
ما جمع عاشقان تو خوش قد و قامتیمما را صلای فتنه و شور و هزار شر
خورشید تافتست ز روی تو چاشتگاهدر عشق قرص روی تو رفتیم بام بر
مستیست در سر از می و این تاب آفتابدر سر بتافتست پس از دست رفت سر
ای مطرب هوای دل عاشقان روحبنواز لحن جان که تننتن لطیفتر
تا جانها ز خرقه تنها برون شودتا بر سرین خرقه رود جان باخبر
از جام صاف باده تو خاشاک جسم رابردار تا نهیم به اقبال بر به بر
تا دیدهها گذاره شود از حجابهاتا وارهد ز خانه و مان و ز بام و در
سیمرغ جان و مفخر تبریز شمس دینبیند هزار روضه و یابد هزار پر