غزل شمارهٔ ۱۱۱۸
میر شکار من که مرا کردهای شکاربیتو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار
دلدار من توی سر بازار من تویاین جمله جور بر من مسکین روا مدار
ای آنک یار نیست تو را در جهان عشقمن در جهان فکنده که ای یار یار یار
درده از آن شراب که اول بدادهایزان چشمهای مست تو بشکن مرا خمار
از آسمان فرست شرابی کز آن شراباندر زمین نماند یک عقل هوشیار
روزی هزار کار برآری به یک نظرآخر یکی نظر کن و این کار را برآر