غزل شمارهٔ ۱۱
ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نواهین زُهره را کالیوه کن زان نغمههای جانفزا
دعوی خوبی کن بیا تا صد عدو و آشنابا چهرهای چون زعفران با چشم تر آید گوا
غم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کندکه داد ده ما را ز غم، کاو گشت در ظلم اژدها
غم را بدرانی شکم با دورباشِ زیر و بمتا غلغل افتد در عدم از عدل تو ای خوش صدا
ساقی تو ما را یاد کن صد خیک را پرباد کنارواح را فرهاد کن در عشق آن شیرین لقا
چون تو سرافیلِ دلی، زندهکنِ آب و گلیدردم ز راه مقبلی در گوش ما نفخه خدا
ما همچو خرمن ریخته گندم به کاه آمیختههین از نسیم بادِ جان، که را ز گندم کن جدا
تا غم به سوی غم رود خرم سوی خرم رودتا گل به سوی گل رود تا دل برآید بر سما
این دانههای نازنین محبوس مانده در زمیندر گوش یک باران خوش موقوف یک باد صبا
تا کار جان چون زر شود با دلبران همبر شودپا بود اکنون سر شود، که بود اکنون کهربا
خاموش کن آخر دمی دستور بودی گفتمیسرّی که نفکندهست کس در گوش اخوان صفا