گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۹۸

آمدم من بی‌دل و جان ای پسررنگ من بین نقش برخوان ای پسر
نی غلط من نامدم تو آمدیدر وجود بنده پنهان ای پسر
همچو زر یک لحظه در آتش بخندتا ببینی بخت خندان ای پسر
در خرابات دلم اندیشه‌هاستدر هم افتاده چو مستان ای پسر
پای دار و شور مستان گوش داردر شکست و جست دربان ای پسر
آمدم و آوردمت آیینه‌ایروی بین و رو مگردان ای پسر
کفر من آیینه ایمان توستبنگر اندر کفر ایمان ای پسر
می‌زنم من نعره‌ها در خامشیآمدم خاموش گویان ای پسر