گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۸۲

عقل، بندِ رَه‌روان و عاشقان‌ست، ای پسربند بشکن، رَه عیان اندر عیان‌ست، ای پسر
عقل، بند و دل، فریب و تن، غرور و جان، حجابراه ازین جمله گرانی‌ها نهان‌ست، ای پسر
چون ز عقل و جان و دل برخاستی بیرون شدیاین یقین و این عیان هم در گمان‌ست، ای پسر
مرد کو از خود نرفتست او نه مردست، ای پسرعشق کان از جان نباشد آفسان‌ست، ای پسر
سینهٔ خود را هدف کن پیش تیر حکم اوهین، که تیر حکم او اندر کمان‌ست، ای پسر
سینه‌ای کز زخم تیر جذبهٔ او خسته شدبر جبین و چهرهٔ او صد نشان‌ست، ای پسر
گر رَوی بر آسمان هفتمین ادریس‌وارعشق جانان سخت نیکو نردبان‌ست، ای پسر
هر طرف که کاروانی ناز نازان می‌رودعشق را بنگر که قبلهٔ کاروان‌ست، ای پسر
سایه افکندست عشقش همچو دامی بر زمینعشقِ چون صیّاد او بر آسمان‌ست، ای پسر
عشق را از من مپرس، از کس مپرس، از عشق پرسعشق در گفتن چو ابر درفشان‌ست، ای پسر
ترجمانیْ من و صد چون منش محتاج نیستدر حقایق عشقْ خود را ترجمان‌ست، ای پسر
عشق کار خفتگان و نازکان نرم نیستعشق کار پُردلان و پهلوان‌ست، ای پسر
هر کی او مر عاشقان و صادقان را بنده شدخسرو و شاهنشه و صاحب‌قران‌ست، ای پسر
این جهان پرفسون از عشق تا نفریبدتکین جهان بی‌وفا از تو جهان‌ست، ای پسر
بیت‌های این غزل گر شد دراز از وصل‌هاپرده دیگر شد ولی معنی همان‌ست، ای پسر
هین، دهان بربند و خامُش کن ازین پس چون صدفکین زبانت در حقیقت خصم جان‌ست، ای پسر