غزل شمارهٔ ۱۰۵۵
انجیرفروش را چه بهترانجیرفروشی ای برادر
سرمست زییم مست میریمهم مست دوان دوان به محشر
گر خاک شویم وگر بریزیمساقی با ماست بنده پرور
خاکش خوش باد کوست عاشقخاکش ز شراب جان مخمر
آن خاک شکوفه کرد یعنیمستیم از این سر و از آن سر
مهتر چو خراب گشت و خوش شدخاکست خرابتر ز مهتر
خاکی گشتی چو مست گشتیملاح تو برکشید لنگر
خود لنگر ما گسست کلیهر لوح جدا ز لوح دیگر
از بند و ز غرقه بازرستندهر تخته کشتی است رهبر
چون خوش نبود چنین خرابیبگشای دو چشم عقل و بنگر