گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۵۰

کی باشد اختری در اقطاردر برج چنین مهی گرفتار
آواره شده ز کفر و ایماناقرار به پیش او چو انکار
کس دید دلی که دل نداردبا جان فنا به تیغ جان دار
من دیدم اگر کسی ندیدستزیرا که مرا نمود دیدار
علم و عملم قبول او بسای من ز جز این قبول بیزار
گر خواب شبم ببست آن شهبخشید وصال و بخت بیدار
این وصل به از هزار خوابستاز خواب مکن تو یاد زنهار
از گریه خود چه داند آن طفلکاندر دل‌ها چه دارد آثار
می‌گرید بی‌خبر ولیکنصد چشمه شیر از او در اسرار
بگری تو اگر اثر ندانیکز گریه تست خلد و انهار
امشب کر و فر شهریاریشاندر ده ماست شاه و سالار
نی خواب رها کند نه آرامآن صبح صفا و شیر کرار