غزل شمارهٔ ۱۰۴۷
در این سرما و باران یار خوشترنگار اندر کنار و عشق در سر
نگار اندر کنار و چون نگاریلطیف و خوب و چست و تازه و تر
در این سرما به کوی او گریزیمکه مانندش نزاید کس ز مادر
در این برف آن لبان او ببوسیمکه دل را تازه دارد برف و شکر
مرا طاقت نماند از دست رفتممرا بردند و آوردند دیگر
خیال او چو ناگه در دل آیددل از جا میرود الله اکبر