غزل شمارهٔ ۱۰۴۴
به ساقی درنگر در مست منگربه یوسف درنگر در دست منگر
ایا ماهی جان در شست قالبببین صیاد را در شست منگر
بدان اصلی نگر کغاز بودیبه فرعی کان کنون پیوست منگر
بدان گلزار بیپایان نظر کنبدین خاری که پایت خست منگر
همایی بین که سایه بر تو افکندبه زاغی کز کف تو جست منگر
چو سرو و سنبله بالاروش کنبنفشه وار سوی پست منگر
چو در جویت روان شد آب حیوانبه خم و کوزه گر اشکست منگر
به هستی بخش و مستی بخش بگرومنال از نیست و اندر هست منگر
قناعت بین که نرست و سبک روبه طمع ماده آبست منگر
تو صافان بین که بر بالا دویدندبه دردی کان به بن بنشست منگر
جهان پر بین ز صورتهای قدسیبدان صورت که راهت بست منگر
به دام عشق مرغان شگرفندبه بومی که ز دامش رست منگر
به از تو ناطقی اندر کمین هستدر آن کاین لحظه خاموشست منگر