غزل شمارهٔ ۱۰۲۵
مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندربداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر
به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهلبیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر
مرا گوید نمیگویی که تا چند از گداروییچو هر عوری و ادباری گدایی میکنی هر در
بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقیاگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر
از اینها کز تو میزاید شهان را ننگ میآیدملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر
که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت اوز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر
مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودیهر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر
از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکلکه ویران میشود سینه از آن جولان و کر و فر
اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دموگر با کافران گویم نماند در جهان کافر
چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جومرا پرسید چونی تو بگفتم بیتو بس مضطر
اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارادلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر