غزل شمارهٔ ۱۰۲۱
گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببرای دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر سحر
هم طرب سرشتهای هم طلب فرشتهایهم عرصات گشتهای پر ز نبات و نیشکر
خیز که رسته خیز شد روز نبات ریز شدبا خردم ستیز شد هین بربا از او خبر
خوش خبران غلام تو رطل گران سلام توچون شنوند نام تو یاوه کنند پا و سر
خیز که روز میرود فصل تموز میرودرفت و هنوز میرود دیو ز سایه عمر
ای بشنیده آه جان باده رسان ز راه جانپشت دل و پناه جان پیش درآ چو شیر نر
مست و خراب و شاد و خوش میگذری ز پنج و ششقافله را بکش بکش خوش سفریست این سفر
لحظه به لحظه دم به دم می بده و بسوز غمنوبت تست ای صنم، دورهی توست ای قمر
عقل رباست و دلربا در تبریز شمس دینآن تبریز چون بصر شمس در اوست چون نظر
گرچه بصر عیان بود نور در او نهان بوددیده نمیشود نظر جز به بصیرتی دگر