گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۱۸

رو چشم جان را برگشا در بی‌دلان اندرنگرقومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی‌پا و سر
بی‌کسب و بی‌کوشش همه چون دیگ در جوشش همهبی‌پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر
از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتروز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر
چون ذره‌ها اندر هوا خورشید ایشان را قبابر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر
در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خونوز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر
در خار لیکن همچو گل در حبس ولیکن همچو ملدر آب و گل لیکن چو دل در شب ولیکن چو سحر
باری تو از ارواحشان وز باده و اقداحشانمستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر
بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر ترشد طعمه طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر