غزل شمارهٔ ۱
اِی رَستخیزِ ناگهان وی رحمتِ بیمُنتهااِی آتشی اَفروخته، در بیشهٔ اَندیشهها
امروز خَندان آمدی، مِفتاحِ زندان آمدیبر مُستمندان آمدی، چون بَخشش و فَضلِ خدا
خورشید را حاجِب تویی، امید را واجِب توییمطلب تویی طالب تویی، هم مُنتها هم مُبتدا
در سینهها برخاسته، اندیشه را آراستههَم خویش حاجَت خواسته، هَم خویشتن کَرده رَوا
اِی روحبخشِ بیبَدَل، وِی لَذّتِ علم و عملباقی بهانهست و دَغَل، کاین علّت آمد وآن دَوا
ما زان دَغَل کَژبین شده، با بیگُنه در کین شدهگَه مَستِ حورَالعین شده، گَه مستِ نان و شوربا
این سُکر بین هِل عَقل را، وین نُقل بین هِل نَقل راکَز بهرِ نان و بَقل را، چندین نشاید ماجرا
تَدبیرِ صَد رَنگ اَفکنی، بَر روم و بَر زَنگ اَفکنیوَ اندر میان جَنگ اَفکنی، «فی اِصطِناعٍ لا یُری»
میمال پنهان گوشِ جان، مینِه بَهانه بَر کَسانجان «رَبِّ خَلِّصنی» زَنان، والله که لاغ است ای کیا
خامُش که بَس مُستَعجِلَم، رَفتم سویِ پایِ عَلَمکاغذ بِنِه بِشکن قَلَم، ساقی دَرآمد الصَلا