بخش ۷۴ - یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه
اندرین بود او که شیخ نامدارزود پیش افتاد بر شیری سوار
شیر غران هیزمش را میکشیدبر سر هیزم نشسته آن سعید
تازیانهش مار نر بود از شرفمار را بگرفته چون خرزن به کف
تو یقین میدان که هر شیخی که هستهم سواری میکند بر شیر مست
گرچه آن محسوس و این محسوس نیستلیک آن بر چشم جان ملبوس نیست
صد هزاران شیر زیر رانشانپیش دیدهٔ غیبدان هیزمکشان
لیک یک یک را خدا محسوس کردتا که بیند نیز او که نیست مرد
دیدش از دور و بخندید آن خدیوگفت آن را مشنو ای مفتون دیو
از ضمیر او بدانست آن جلیلهم ز نور دل بلی نعم الدلیل
خواند بر وی یک به یک آن ذوفنونآنچ در ره رفت بر وی تا کنون
بعد از آن در مشکل انکار زنبر گشاد آن خوشسراینده دهن
کان تحمل از هوای نفس نیستآن خیال نفس تست آنجا مَایست
گرنه صبرم میکشیدی بار زنکی کشیدی شیر نر بیگار من
اشتران بختییم اندر سبقمست و بیخود زیر محملهای حق
من نیم در امر و فرمان نیمخامتا بیندیشم من از تشنیع عام
عام ما و خاص ما فرمان اوستجان ما بر رو دوان جویان اوست
فردی ما جفتی ما نَز هواستجان ما چون مهره در دست خداست
ناز آن ابله کشیم و صد چو اونه ز عشق رنگ و نه سودای بو
این قدر خود درس شاگردان ماستکر و فر ملحمهٔ ما تا کجاست
تا کجا آنجا که جا را راه نیستجز سنابرق مه الله نیست
از همه اوهام و تصویرات دورنور نور نور نور نور نور
بهر تو ار پست کردم گفت و گوتا بسازی با رفیق زشتخو
تا کشی خندان و خوش بار حرجاز پی الصبر مفتاح الفرج
چون بسازی با خسی این خسانگردی اندر نور سنتها رسان
که انبیا رنج خسان بس دیدهانداز چنین ماران بسی پیچیدهاند
چون مراد و حکم یزدان غفوربود در قدمت تجلی و ظهور
بی ز ضدی ضد را نتوان نمودوان شه بیمثل را ضدی نبود