بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنجنامه کی پهلوی قبهای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست
دید در خواب او شبی و خواب کوواقعهٔ بیخواب صوفیراست خو
هاتفی گفتش کای دیده تعبرقعهای در مشق وراقان طلب
خفیه زان وراق کت همسایه استسوی کاغذپارههاش آور تو دست
رقعهای شکلش چنین رنگش چنینبس بخوان آن را به خلوت ای حزین
چون بدزدی آن ز وراق ای پسرپس برون رو ز انبهی و شور و شر
تو بخوان آن را به خود در خلوتیهین مجو در خواندن آن شرکتی
ور شود آن فاش هم غمگین مشوکه نیابد غیر تو زان نیم جو
ور کشد آن دیر هان زنهار توورد خود کن دم به دم لاتقنطوا
این بگفت و دست خود آن مژدهوربر دل او زد که رو زحمت ببر
چون به خویش آمد ز غیبت آن جوانمینگنجید از فرح اندر جهان
زهرهٔ او بر دریدی از قلقگر نبودی رفق و حفظ و لطف حق
یک فرح آن کز پس ششصد حجابگوش او بشنید از حضرت جواب
از حجب چون حس سمعش در گذشتشد سرافراز و ز گردون بر گذشت
که بود کان حس چشمش ز اعتبارزان حجاب غیب هم یابد گذار
چون گذاره شد حواسش از حجابپس پیاپی گرددش دید و خطاب
جانب دکان وراق آمد اودست میبرد او به مشقش سو به سو
پیش چشمش آمد آن مکتوب زودبا علاماتی که هاتف گفته بود
در بغل زد گفت خواجه خیر باداین زمان وا میرسم ای اوستاد
رفت کنج خلوتی و آن را بخواندوز تحیر واله و حیران بماند
که بدین سان گنجنامهٔ بیبهاچون فتاده ماند اندر مشقها
باز اندر خاطرش این فکر جستکز پی هر چیز یزدان حافظست
کی گذارد حافظ اندر اکتنافکه کسی چیزی رباید از گزاف
گر بیابان پر شود زر و نقودبی رضای حق جوی نتوان ربود
ور بخوانی صد صحف بی سکتهایبی قدر یادت نماند نکتهای
ور کنی خدمت نخوانی یک کتیبعلمهای نادره یابی ز جیب
شد ز جیب آن کف موسی ضو فشانکان فزون آمد ز ماه آسمان
کانک میجستی ز چرخ با نهیبسر بر آوردستت ای موسی ز جیب
تا بدانی که آسمانهای سمیهست عکس مدرکات آدمی
نی که اول دست یزدان مجیداز دو عالم پیشتر عقل آفرید
این سخن پیدا و پنهانست بسکه نباشد محرم عنقا مگس
باز سوی قصه باز آ ای پسرقصهٔ گنج و فقیر آور به سر