گنج

بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب

آن یکی بیچارهٔ مفلس ز دردکه ز بی‌چیزی هزاران زهر خورد
لابه کردی در نماز و در دعاکای خداوند و نگهبان رعا
بی ز جهدی آفریدی مر مرابی فن من روزیم ده زین سرا
پنج گوهر دادیم در درج سرپنج حس دیگری هم مستتر
لا یعد این داد و لا یحصی ز تومن کلیلم از بیانش شرم‌رو
چونک در خلاقیم تنها تویکار رزاقیم تو کن مستوی
سالها زو این دعا بسیار شدعاقبت زاری او بر کار شد
هم‌چو آن شخصی که روزی حلالاز خدا می‌خواست بی‌کسب و کلال
گاو آوردش سعادت عاقبتعهد داود لدنی معدلت
این متیم نیز زاریها نمودهم ز میدان اجابت گو ربود
گاه بدظن می‌شدی اندر دعااز پی تاخیر پاداش و جزا
باز ارجاء خداوند کریمدر دلش بشار گشتی و زعیم
چون شدی نومید در جهد از کلالاز جناب حق شنیدی که تعال
خافضست و رافعست این کردگاربی ازین دو بر نیاید هیچ کار
خفض ارضی بین و رفع آسمانبی ازین دو نیست دورانش ای فلان
خفض و رفع این زمین نوعی دگرنیم سالی شوره نیمی سبز و تر
خفض و رفع روزگار با کربنوع دیگر نیم روز و نیم شب
خفض و رفع این مزاج ممترجگاه صحت گاه رنجوری مضج
هم‌چنین دان جمله احوال جهانقحط و جدب و صلح و جنگ از افتتان
این جهان با این دو پر اندر هواستزین دو جانها موطن خوف و رجاست
تا جهان لرزان بود مانند برگدر شمال و در سموم بعث و مرگ
تا خم یک‌رنگی عیسی مابشکند نرخ خم صدرنگ را
کان جهان هم‌چون نمکسار آمدستهر چه آنجا رفت بی‌تلوین شدست
خاک را بین خلق رنگارنگ رامی‌کند یک رنگ اندر گورها
این نمکسار جسوم ظاهرستخود نمکسار معانی دیگرست
آن نمکسار معانی معنویستاز ازل آن تا ابد اندر نویست
این نوی را کهنگی ضدش بودآن نوی بی ضد و بی ند و عدد
آنچنان که از صقل نور مصطفیصد هزاران نوع ظلمت شد ضیا
از جهود و مشرک و ترسا و مغجملگی یک‌رنگ شد زان الپ الغ
صد هزاران سایه کوتاه و درازشد یکی در نور آن خورشید راز
نه درازی ماند نه کوته نه پهنگونه گونه سایه در خورشید رهن
لیک یک‌رنگی که اندر محشرستبر بد و بر نیک کشف و ظاهرست
که معانی آن جهان صورت شودنقشهامان در خور خصلت شود
گردد آنگه فکر نقش نامه‌هااین بطانه روی کار جامه‌ها
این زمان سرها مثال گاو پیسدوک نطق اندر ملل صد رنگ ریس
نوبت صدرنگیست و صددلیعالم یک رنگ کی گردد جلی
نوبت زنگست رومی شد نهاناین شبست و آفتاب اندر رهان
نوبت گرگست و یوسف زیر چاهنوبت قبطست و فرعونست شاه
تا ز رزق بی‌دریغ خیره‌خنداین سگان را حصه باشد روز چند
در درون بیشه شیران منتظرتا شود امر تعالوا منتشر
پس برون آیند آن شیران ز مرجبی‌حجابی حق نماید دخل و خرج
جوهر انسان بگیرد بر و بحرپیسه گاوان بسملان آن روز نحر
روز نحر رستخیز سهمناکمؤمنان را عید و گاوان را هلاک
جملهٔ مرغان آب آن روز نحرهم‌چو کشتیها روان بر روی بحر
تا که یهلک من هلک عن بینهتا که ینجو من نجا واستیقنه
تا که بازان جانب سلطان روندتا که زاغان سوی گورستان روند
که استخوان و اجزاء سرگین هم‌چو ناننقل زاغان آمدست اندر جهان
قند حکمت از کجا زاغ از کجاکرم سرگین از کجا باغ از کجا
نیست لایق غزو نفس و مرد غرنیست لایق عود و مشک و کون خر
چون غزا ندهد زنان را هیچ دستکی دهد آنک جهاد اکبرست
جز بنادر در تن زن رستمیگشته باشد خفیه هم‌چون مریمی
آنچنان که در تن مردان زنانخفیه‌اند و ماده از ضعف جنان
آن جهان صورت شود آن مادگیهر که در مردی ندید آمادگی
روز عدل و عدل داد در خورستکفش آن پا کلاه آن سرست
تا به مطلب در رسد هر طالبیتا به غرب خود رود هر غاربی
نیست هر مطلوب از طالب دریغجفت تابش شمس و جفت آب میغ
هست دنیا قهرخانهٔ کردگارقهر بین چون قهر کردی اختیار
استخوان و موی مقهوران نگرتیغ قهر افکنده اندر بحر و بر
پر و پای مرغ بین بر گرد دامشرح قهر حق کننده بی‌کلام
مرد او بر جای خرپشته نشاندوآنک کهنه گشت هم پشته نماند
هر کسی را جفت کرده عدل حقپیل را با پیل و بق را جنس بق
مونس احمد به مجلس چار یارمونس بوجهل عتبه و ذوالخمار
کعبهٔ جبریل و جانها سدره‌ایقبلهٔ عبدالبطون شد سفره‌ای
قبلهٔ عارف بود نور وصالقبلهٔ عقل مفلسف شد خیال
قبلهٔ زاهد بود یزدان برقبلهٔ مطمع بود همیان زر
قبلهٔ معنی‌وران صبر و درنگقبلهٔ صورت‌پرستان نقش سنگ
قبلهٔ باطن‌نشینان ذوالمننقبلهٔ ظاهرپرستان روی زن
هم‌چنین برمی‌شمر تازه و کهنور ملولی رو تو کار خویش کن
رزق ما در کاس زرین شد عقاروآن سگان را آب تتماج و تغار
لایق آنک بدو خو داده‌ایمدر خور آن رزق بفرستاده‌ایم
خوی آن را عاشق نان کرده‌ایمخوی این را مست جانان کرده‌ایم
چون به خوی خود خوشی و خرمیپس چه از درخورد خویت می‌رمی
مادگی خوش آمدت چادر بگیررستمی خوش آمدت خنجر بگیر
این سخن پایان ندارد وآن فقیرگشته است از زخم درویشی عقیر