گنج

بخش ۳۷ - در بیان آنک مصطفی علیه‌السلام شنید کی عیسی علیه‌السلام بر روی آب رفت فرمود لو ازداد یقینه لمشی علی الهواء

هم‌چو عیسی بر سرش گیرد فراتکه ایمنی از غرقه در آب حیات
گوید احمد گر یقینش افزون بدیخود هوایش مرکب و مامون بدی
هم‌چو من که بر هوا راکب شدمدر شب معراج مستصحب شدم
گفت چون باشد سگی کوری پلیدجست او از خواب خود را شیر دید
نه چنان شیری که کس تیرش زندبل ز بیمش تیغ و پیکان بشکند
کور بر اشکم رونده هم‌چو مارچشمها بگشاد در باغ و بهار
چون بود آن چون که از چونی رهیددر حیاتستان بی‌چونی رسید
گشت چونی‌بخش اندر لامکانگرد خوانش جمله چونها چون سگان
او ز بی‌چونی دهدشان استخواندر جنابت تن زن این سوره مخوان
تا ز چونی غسل ناری تو تمامتو برین مصحف منه کف ای غلام
گر پلیدم ور نظیفم ای شهاناین نخوانم پس چه خوانم در جهان
تو مرا گویی که از بهر ثوابغسل ناکرده مرو در حوض آب
از برون حوض غیر خاک نیستهر که او در حوض ناید پاک نیست
گر نباشد آبها را این کرمکو پذیرد مر خبث را دم به دم
وای بر مشتاق و بر اومید اوحسرتا بر حسرت جاوید او
آب دارد صد کرم صد احتشامکه پلیدان را پذیرد والسلام
ای ضیاء الحق حسام‌الدین که نورپاسبان تست از شر الطیور
پاسبان تست نور و ارتقاشای تو خورشید مستر از خفاش
چیست پرده پیش روی آفتابجز فزونی شعشعه و تیزی تاب
پردهٔ خورشید هم نور ربستبی‌نصیب از وی خفاشست و شبست
هر دو چون در بعد و پرده مانده‌اندیا سیه‌رو یا فسرده مانده‌اند
چون نبشتی بعضی از قصهٔ هلالداستان بدر آر اندر مقال
آن هلال و بدر دارند اتحاداز دوی دورند و از نقص و فساد
آن هلال از نقص در باطن بریستآن به ظاهر نقص تدریج آوریست
درس گوید شب به شب تدریج رادر تانی بر دهد تفریج را
در تانی گوید ای عجول خامپایه‌پایه بر توان رفتن به بام
دیگ را تدریج و استادانه جوشکار ناید قلیهٔ دیوانه جوش
حق نه قادر بود بر خلق فلکدر یکی لحظه به کن بی‌هیچ شک
پس چرا شش روز آن را درکشیدکل یوم الف عام ای مستفید
خلقت طفل از چه اندر نه مه‌استزانک تدریج از شعار آن شه‌است
خلقت آدم چرا چل صبح بوداندر آن گل اندک‌اندک می‌فزود
نه چو تو ای خام که اکنون تاختیطفلی و خود را تو شیخی ساختی
بر دویدی چون کدو فوق همهکو ترا پای جهاد و ملحمه
تکیه کردی بر درختان و جداربر شدی ای اقرعک هم قرع‌وار
اول ار شد مرکبت سرو سهیلیک آخر خشک و بی‌مغزی تهی
رنگ سبزت زرد شد ای قرع زودزانک از گلگونه بود اصلی نبود