بخش ۱۴۰ - مثل
آنچنان که گفت مادر بچه راگر خیالی آیدت در شب فرا
یا بگورستان و جای سهمگینتو خیالی بینی اسود پر ز کین
دل قوی دار و بکن حمله برواو بگرداند ز تو در حال رو
گفت کودک آن خیال دیووشگر بدو این گفته باشد مادرش
حمله آرم افتد اندر گردنمز امر مادر پس من آنگه چون کنم
تو همیآموزیم که چست ایستآن خیال زشت را هم مادریست
دیو و مردم را ملقن آن یکیستغالب از وی گردد ار خصم اندکیست
تا کدامین سوی باشد آن یواشاللهالله رو تو هم زان سوی باش
گفت اگر از مکر ناید در کلامحیله را دانسته باشد آن همام
سر او را چون شناسی راست گوگفت من خامش نشینم پیش او
صبر را سلم کنم سوی درجتا بر آیم صبر مفتاح الفرج
ور بجوشد در حضورش از دلممنطقی بیرون ازین شادی و غم
من بدانم کو فرستاد آن بمناز ضمیر چون سهیل اندر یمن
در دل من آن سخن زان میمنهستزانک از دل جانب دل روزنهست