بخش ۱۳۹ - وصیت کردن آن شخص کی بعد از من او برد مال مرا از سه فرزند من کی کاهلترست
آن یکی شخصی به وقت مرگ خویشگفته بود اندر وصیت پیشپیش
سه پسر بودش چو سه سرو روانوقف ایشان کرده او جان و روان
گفت هرچه در کفم کاله و زرستاو برد زین هر سه کو کاهلترست
گفت با قاضی و پس اندرز کردبعد از آن جام شراب مرگ خورد
گفته فرزندان به قاضی کای کریمنگذریم از حکم او ما سه یتیم
ما چو اسمعیل ز ابراهیم خودسرنپیچیم ارچه قربان میکند
گفت قاضی هر یکی با عاقلیشتا بگوید قصهای از کاهلیش
تا ببینم کاهلی هر یکیتا بدانم حال هر یک بیشکی
عارفان از دو جهان کاهلترندزانک بی شد یار خرمن میبرند
کاهلی را کردهاند ایشان سندکار ایشان را چو یزدان میکند
کار یزدان را نمیبینند عاممینیاسایند از کد صبح و شام
هین ز حد کاهلی گویید بازتا بدانم حد آن از کشف راز
بیگمان که هر زبان پردهٔ دلستچون بجنبد پرده سرها واصلست
پردهٔ کوچک چو یک شرحه کبابمیبپوشد صورت صد آفتاب
گر بیان نطق کاذب نیز هستلیک بوی از صدق و کذبش مخبرست
آن نسیمی که بیایدت از چمنهست پیدا از سموم گولخن
بوی صدق و بوی کذب گولگیرهست پیدا در نفس چون مشک و سیر
گر ندانی یار را از دهدلهاز مشام فاسد خود کن گله
بانگ حیزان و شجاعان دلیرهست پیدا چون فن روباه و شیر
یا زبان همچون سر دیگست راستچون بجنبد تو بدانی چه اباست
از بخار آن بداند تیزهشدیگ شیرینی ز سکباج ترش
دست بر دیگ نوی چون زد فتیوقت بخریدن بدید اشکسته را
گفت دانم مرد را در حین ز پوزور نگوید دانمش اندر سه روز
وآن دگر گفت ار بگوید دانمشور نگوید در سخن پیچانمش
گفت اگر این مکر بشنیده بودلب ببندد در خموشی در رود