گنج

بخش ۹۳ - حکایت در بیان آنک کسی توبه کند و پشیمان شود و باز آن پشیمانیها را فراموش کند و آزموده را باز آزماید در خسارت ابد افتد چون توبهٔ او را ثباتی و قوتی و حلاوتی و قبولی مدد نرسد چون درخت بی‌بیخ هر روز زردتر و خشک‌تر نعوذ بالله

گازری بود و مر او را یک خریپشت ریش اشکم تهی و لاغری
در میان سنگلاخ بی‌گیاهروز تا شب بی‌نوا و بی‌پناه
بهر خوردن جز که آب آنجا نبودروز و شب بد خر در آن کور و کبود
آن حوالی نیستان و بیشه بودشیر بود آنجا که صیدش پیشه بود
شیر را با پیل نر جنگ اوفتادخسته شد آن شیر و ماند از اصطیاد
مدتی وا ماند زان ضعف از شکاربی‌نوا ماندند دد از چاشت‌خوار
زانک باقی‌خوار شیر ایشان بدندشیر چون رنجور شد تنگ آمدند
شیر یک روباه را فرمود رومر خری را بهر من صیاد شو
گر خری یابی به گرد مرغزاررو فسونش خوان فریبانش بیار
چون بیابم قوتی از گوشت خرپس بگیرم بعد از آن صیدی دگر
اندکی من می‌خورم باقی شمامن سبب باشم شما را در نوا
یا خری یا گاو بهر من بجویزان فسونهایی که می‌دانی بگوی
از فسون و از سخنهای خوششاز سرش بیرون کن و اینجا کشش