بخش ۹۲ - باز خواندن شهزاده نصوح را از بهر دلاکی بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتن
بعد از آن آمد کسی کز مرحمتدختر سلطان ما میخواندت
دختر شاهت همیخواند بیاتا سرش شویی کنون ای پارسا
جز تو دلاکی نمیخواهد دلشکه بمالد یا بشوید با گلش
گفت رو رو دست من بیکار شدوین نصوح تو کنون بیمار شد
رو کسی دیگر بجو اشتاب و تفتکه مرا والله دست از کار رفت
با دل خود گفت کز حد رفت جرماز دل من کی رود آن ترس و گرم
من بمردم یک ره و باز آمدممن چشیدم تلخی مرگ و عدم
توبهای کردم حقیقت با خدانشکنم تا جان شدن از تن جدا
بعد آن محنت کرا بار دگرپا رود سوی خطر الا که خر