بخش ۸۸ - حکایت در بیان توبهٔ نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بیلذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت میکند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی
بود مَردی پیش ازین نامَش نَصوحبُد زِ دَلاکیِ زَن او را فُتوح
بود روی او چو رُخسارِ زنانمردیِ خود را هَمیکرد او نَهان
او به حمامِ زنان دَلاک بوددَر دَغا و حیله بَس چالاک بود
سالها میکرد دَلاکی و کَسبو نَبُرد از حال و سِرِ آن هَوَس
زانکِ آواز و رَخشَش زنوار بودلیک شَهوت، کامل و بیدار بود
چادُر و سَربَند پوشیده و نِقابمَردِ شَهوانی و دَر غِرّهٔ شِباب
دُخترانِ خُسروان را زین طَریقخوش هَمیمالید و میشُست آن عَشیق
توبهها میکَرد و پا دَر میکِشیدنَفْسِ کافر، توبهاش را میدَرید
رفت پیشِ عارفی آن زِشتکارگفت ما را دَر دُعایی یاد دار
سِرِ او دانست آن آزادمردلیک چون حِلْمِ خُدا پیدا نَکَرد
بَر لَبَش قُفلست و دَر دِل رازهالَب خَموش و دِل پُر اَز آوازها
عارفان که جامِ حَق نوشیدهاندرازها دانسته و پوشیدهاند
هَر کِرا اَسرارِ کار آموختندمُهر کَردَند و دَهانَش دوختَند
سُست خَندید و بِگفت اِی بَدنَهادزانکِ دانی ایزَدَت توبه دَهاد