گنج

بخش ۷۲ - جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیرة من الفشارات

آن یکی می‌گفت خوش بودی جهانگر نبودی پای مرگ اندر میان
آن دگر گفت ار نبودی مرگ هیچکه نیرزیدی جهان پیچ‌پیچ
خرمنی بودی به دشت افراشتهمهمل و ناکوفته بگذاشته
مرگ را تو زندگی پنداشتیتخم را در شوره خاکی کاشتی
عقل کاذب هست خود معکوس‌بینزندگی را مرگ بیند ای غبین
ای خدا بنمای تو هر چیز راآنچنان که هست در خدعه‌سرا
هیچ مرده نیست پر حسرت ز مرگحسرتش آنست کش کم بود برگ
ورنه از چاهی به صحرا اوفتاددر میان دولت و عیش و گشاد
زین مقام ماتم و ننگین مناخنقل افتادش به صحرای فراخ
مقعد صدقی نه ایوان دروغبادهٔ خاصی نه مستیی ز دوغ
مقعد صدق و جلیسش حق شدهرسته زین آب و گل آتشکده
ور نکردی زندگانی منیریک دو دم ماندست مردانه بمیر