بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را میکند به منقار و میانداخت و تن خود را کل و زشت میکرد از تعجب پرسید کی دریغت نمیآید گفت میآید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست
پر خود میکند طاوسی به دشتیک حکیمی رفته بود آنجا بگشت
گفت طاوسا چنین پر سنیبیدریغ از بیخ چون برمیکنی
خود دلت چون میدهد تا این حللبر کنی اندازیش اندر وحل
هر پرت را از عزیزی و پسندحافظان در طی مصحف مینهند
بهر تحریک هوای سودمنداز پر تو بادبیزن میکنند
این چه ناشکری و چه بیباکیستتو نمیدانی که نقاشش کیست
یا همیدانی و نازی میکنیقاصدا قلع طرازی میکنی
ای بسا نازا که گردد آن گناهافکند مر بنده را از چشم شاه
ناز کردن خوشتر آید از شکرلیک کم خایش که دارد صد خطر
ایمن آبادست آن راه نیازترک نازش گیر و با آن ره بساز
ای بسا نازآوری زد پر و بالآخر الامر آن بر آن کس شد وبال
خوشی ناز ار دمی بفرازدتبیم و ترس مضمرش بگدازدت
وین نیاز ار چه که لاغر میکندصدر را چون بدر انور میکند
چون ز مرده زنده بیرون میکشدهر که مرده گشت او دارد رشد
چون ز زنده مرده بیرون میکندنفس زنده سوی مرگی میتند
مرده شو تا مخرج الحی الصمدزندهای زین مرده بیرون آورد
دی شوی بینی تو اخراج بهارلیل گردی بینی ایلاج نهار
بر مکن آن پر که نپذیرد رفوروی مخراش از عزا ای خوبرو
آنچنان رویی که چون شمس ضحاستآنچنان رخ را خراشیدن خطاست
زخم ناخن بر چنان رخ کافریستکه رخ مه در فراق او گریست
یا نمیبینی تو روی خویش راترک کن خوی لجاج اندیش را