گنج

بخش ۱۷۶ - قصد شاه به کشتن امرا و شفاعت کردن ایاز پیش تخت سلطان کی ای شاه عالم العفو اولی

پس ایاز مهرافزا بر جهیدپیش تخت آن الغ سلطان دوید
سجده‌ای کرد و گلوی خود گرفتکای قبادی کز تو چرخ آرد شگفت
ای همایی که همایان فرخیاز تو دارند و سخاوت هر سخی
ای کریمی که کرمهای جهانمحو گردد پیش ایثارت نهان
ای لطیفی که گل سرخت بدیداز خجالت پیرهن را بر درید
از غفوری تو غفران چشم‌سیرروبهان بر شیر از عفو تو چیر
جز که عفو تو کرا دارد سندهر که با امر تو بی‌باکی کند
غفلت و گستاخی این مجرماناز وفور عفو تست ای عفوران
دایما غفلت ز گستاخی دمدکه برد تعظیم از دیده رمد
غفلت و نسیان بد آموختهز آتش تعظیم گردد سوخته
هیبتش بیداری و فطنت دهدسهو نسیان از دلش بیرون جهد
وقت غارت خواب ناید خلق راتا بنرباید کسی زو دلق را
خواب چون در می‌رمد از بیم دلقخواب نسیان کی بود با بیم حلق
لاتؤاخذ ان نسینا شد گواهکه بود نسیان بوجهی هم گناه
زانک استکمال تعظیم او نکردورنه نسیان در نیاوردی نبرد
گرچه نسیان لابد و ناچار بوددر سبب ورزیدن او مختار بود
که تهاون کرد در تعظیمهاتا که نسیان زاد یا سهو و خطا
هم‌چو مستی کو جنایتها کندگوید او معذور بودم من ز خود
گویدش لیکن سبب ای زشتکاراز تو بد در رفتن آن اختیار
بی‌خودی نامد بخود تش خواندیاختیارت خود نشد تش راندی
گر رسیدی مستی بی‌جهد توحفظ کردی ساقی جان عهد تو
پشت‌دارت بودی او و عذرخواهمن غلام زلت مست اله
عفوهای جمله عالم ذره‌ایعکس عفوت ای ز تو هر بهره‌ای
عفوها گفته ثنای عفو تونیست کفوش ایها الناس اتقوا
جانشان بخش و ز خودشان هم مرانکام شیرین تو اند ای کامران
رحم کن بر وی که روی تو بدیدفرقت تلخ تو چون خواهد کشید
از فراق و هجر می‌گویی سخنهر چه خواهی کن ولیکن این مکن
صد هزاران مرگ تلخ شصت تونیست مانند فراق روی تو
تلخی هجر از ذکور و از اناثدور دار ای مجرمان را مستغاث
بر امید وصل تو مردن خوشستتلخی هجر تو فوق آتشست
گبر می‌گوید میان آن سقرچه غمم بودی گرم کردی نظر
کان نظر شیرین کنندهٔ رنجهاستساحران را خونبهای دست و پاست