بخش ۱۶۹ - خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خندهٔ کنیزک
زن بدید آن سستی او از شگفتآمد اندر قهقهه خندهش گرفت
یادش آمد مردی آن پهلوانکه بکشت او شیر و اندامش چنان
غالب آمد خندهٔ زن شد درازجهد میکرد و نمیشد لب فراز
سخت میخندید همچون بنگیانغالب آمد خنده بر سود و زیان
هرچه اندیشید خنده میفزودهمچو بند سیل ناگاهان گشود
گریه و خنده غم و شادی دلهر یکی را معدنی دان مستقل
هر یکی را مخزنی مفتاح آنای برادر در کف فتاح دان
هیچ ساکن مینشد آن خنده زوپس خلیفه طیره گشت و تندخو
زود شمشیر از غلافش بر کشیدگفت سر خنده واگو ای پلید
در دلم زین خنده ظنی اوفتادراستی گو عشوه نتوانیم داد
ور خلاف راستی بفریبیمیا بهانهٔ چرب آری تو به دم
من بدانم در دل من روشنیستبایدت گفتن هر آنچ گفتنیست
در دل شاهان تو ماهی دان سطبرگرچه گه گه شد ز غفلت زیر ابر
یک چراغی هست در دل وقت گشتوقت خشم و حرص آید زیر طشت
آن فراست این زمان یار منستگر نگویی آنچ حق گفتنست
من بدین شمشیر برم گردنتسود نبود خود بهانه کردنت
ور بگویی راست آزادت کنمحق یزدان نشکنم شادت کنم
هفت مصحف آن زمان برهم نهادخورد سوگند و چنین تقریر داد