بخش ۱۵۸ - نواختن سلطان ایاز را
ای ایاز پر نیاز صدقکیشصدق تو از بحر و از کوهست بیش
نه به وقت شهوتت باشد عثارکه رود عقل چو کوهت کاهوار
نه به وقت خشم و کینه صبرهاتسست گردد در قرار و در ثبات
مردی این مردیست نه ریش و ذکرورنه بودی شاه مردان کیر خر
حق کرا خواندست در قرآن رجالکی بود این جسم را آنجا مجال
روح حیوان را چه قدرست ای پدرآخر از بازار قصابان گذر
صد هزاران سر نهاده بر شکمارزشان از دنبه و از دم کم
روسپی باشد که از جولان کیرعقل او موشی شود شهوت چو شیر