بخش ۱۵۷ - تمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آید به مهمان نو کی از اول روز در خانه فرود آید و فضیلت مهماننوازی و ناز مهمان کشیدن و تحکم و بدخویی کند به خداوند خانه
هر دمی فکری چو مهمان عزیزآید اندر سینهات هر روز نیز
فکر را ای جان به جای شخص دانزانک شخص از فکر دارد قدر و جان
فکر غم گر راه شادی میزندکارسازیهای شادی میکند
خانه میروبد به تندی او ز غیرتا در آید شادی نو ز اصل خیر
میفشاند برگ زرد از شاخ دلتا بروید برگ سبز متصل
میکند بیخ سرور کهنه راتا خرامد ذوق نو از ما ورا
غم کند بیخ کژ پوسیده راتا نماید بیخ رو پوشیده را
غم ز دل هر چه بریزد یا برددر عوض حقا که بهتر آورد
خاصه آن را که یقینش باشد اینکه بود غم بندهٔ اهل یقین
گر ترشرویی نیارد ابر و برقرز بسوزد از تبسمهای شرق
سعد و نحس اندر دلت مهمان شودچون ستاره خانه خانه میرود
آن زمان که او مقیم برج تستباش همچون طالعش شیرین و چست
تا که با مه چون شود او متصلشکر گوید از تو با سلطان دل
هفت سال ایوب با صبر و رضادر بلا خوش بود با ضیف خدا
تا چو وا گردد بلای سختروپیش حق گوید به صدگون شکر او
کز محبت با من محبوب کشرو نکرد ایوب یک لحظه ترش
از وفا و خجلت علم خدابود چون شیر و عسل او با بلا
فکر در سینه در آید نو به نوخند خندان پیش او تو باز رو
که اعذنی خالقی من شرهلا تحرمنی انل من بره
رب اوزعنی لشکر ما اریلا تعقب حسرة لی ان مضی
آن ضمیر رو ترش را پاسدارآن ترش را چون شکر شیرین شمار
ابر را گر هست ظاهر رو ترشگلشن آرندهست ابر و شورهکش
فکر غم را تو مثال ابر دانبا ترش تو رو ترش کم کن چنان
بوک آن گوهر به دست او بودجهد کن تا از تو او راضی رود
ور نباشد گوهر و نبود غنیعادت شیرین خود افزون کنی
جای دیگر سود دارد عادتتناگهان روزی بر آید حاجتت
فکرتی کز شادیت مانع شودآن به امر و حکمت صانع شود
تو مخوان دو چار دانگش ای جوانبوک نجمی باشد و صاحبقران
تو مگو فرعیست او را اصل گیرتا بوی پیوسته بر مقصود چیر
ور تو آن را فرع گیری و مضرچشم تو در اصل باشد منتظر
زهر آمد انتظار اندر چششدایما در مرگ باشی زان روش
اصل دان آن را بگیرش در کناربازره دایم ز مرگ انتظار